داستان قابیل و هابیل

تهیه کننده: گروه داریان اسلامی

قابیل و هابیل فرزندان آدم علیه السلام بودند. قرآن، سرگذشت آنها و پند و اندرزهایى را كه در ماجراى آنان وجود دارد بیان فرموده تا مؤمنان از آن بهره‏مند گردند.

قابیل فردى بود داراى شخصیتى بیمارگونه و آمیخته با خلق و خوى ناپسند كه خصلت‏هاى حرص و طمع، گناه و معصیت و سرپیچى از فرمان حق، بر وجود او حكمفرما بود، امّا برادرش هابیل شخصیتى درستكار و پرهیزكار و تسلیم حق بود. میان او و برادرش اختلاف و كشمكش به وجود آمد. این قبیل اختلافات همیشه در طول زندگى به طور مكرر میان مردم به وجود مى‏آید. اختلاف آنان درگیرى و كشمكش بین حق و باطل بود كه به كشته شدن هابیل به دست برادرش قابیل انجامید. در انگیزه بروز كشمكش و نزاع میان آنها دو نظریه وجود دارد:

یكى این كه، هابیل داراى گوسفند و قابیل مزرعه ‏دار بود و هر كدام یك قربانى انجام دادند. هابیل بهترین گوسفند گله خود و قابیل نامرغوب ‏ترین گندم مزرعه خویش را براى قربانى تدارك دید. هر یك قربانى خود را تقدیم الهى نمودند. آتشى از آسمان فرود آمده و قربانى هابیل را طعمه خویش ساخت و قربانى قابیل را رها كرد. قابیل دریافت كه خداوند قربانى برادرش را پذیرفته و از او قبول نكرده است، از این رو به وى حسد ورزید و او را به قتل رساند.

دوم این كه، نقل شده آدم علیه السلام در هرمرحله باردارى همسرش داراى دو قلوى پسر و دختر مى‏شد و هر دخترى را كه ازمرحله اول به دنیا آمده بود با پسرى كه در مرحله دوم متولد شده بود، تزویج مى‏كرد. در مرحله نخست قابیل با دخترى و سپس هابیل نیز همراه خواهرش زاده شد. دخترى كه با قابیل متولد شده بود بسیار زیبا بود، چون آدم علیه السلام خواست او را به ازدواج هابیل در آورد، با مخالفتِ قابیل روبه‏رو شد. وى گفت: من به ازدواج با او سزاوارتر از هابیل هستم و او نسبت به خواهرش سزاوارتر از دیگرى است و این كار به دستور خدا نبوده و نظر خود توست. آدم علیه السلام  به آنها فرمود: هر كدام از شما یك قربانى به پیشگاه خدا تقدیم دارد و قربانى هر یك از شما كه پذیرفته شد، این دختر را به ازدواج او درخواهم آورد و خداوند، با فرو فرستادنِ آتشى بر قربانى هابیل كه آن را طعمه خویش ساخت، قربانى وى را پذیرفت و قابیل برادرش را به جهت حسادتى كه به او داشت به هلاكت رساند. قرآن، به عدم پذیرفته

وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ لَئِن بَسَطتَ إِلَیَّ یَدَكَ لِتَقْتُلَنِی مَا أَنَاْ بِبَاسِطٍ یَدِیَ إِلَیْكَ لَأَقْتُلَكَ إِنِّی أَخَافُ اللّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ [المائدة : 27 -28]

ماجراى فرزندان آدم رابه حقیقت برایشان بازگو كه آن دو به وسیله قربانى، تقرب جستند، از یكى پذیرفته و از دیگرى مقبول نیفتاد. [قابیل به برادرش‏] گفت: حتماً تو را خواهم كشت. [هابیل‏] گفت: خداوند قربانى پرهیزكاران را مى‏پذیرد، اگر تو قصد كشتن مرا داشته باشى، من به كشتن تو دست نمى‏یازم؛ زیرا من از خداى جهانیان بیم دارم. من مى‏خواهم گناه كشتن من و گناه مخالفتِ تو، هر دو به تو بازگردد تا از جهنمیان شوى، چه این كه آتش دوزخ پاداش ستمكاران است. سپس، هواى نفس قابیل او را به كشتن برادرش ترغیب كرد، تا این كه او را به قتل رساند. از این رو، در زمره زیانكاران در آمد.

كلمه تقوایى كه در حال سخن گفتن هابیل با برادرش، بر زبان وى جارى گشت، سزاوار بود كه قصد و اراده شرارت و تبهكارى را در وجود او از بین ببرد، ولى افسوس كه قابیل، اهل پرهیزكارى و فرمانبردارى نبود و به همین دلیل خداوند قربانى او را نپذیرفت و حسدى كه قلب او را فرا گرفته بود، تصمیم او را در باره كشتن برادرش افزون ساخت.

اكنون برگردیم به سخن خداى متعال كه حاكى از زبان برادر مظلوم است: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَىَّ یَدَكَ لِتَقْتُلَنِى ما أَنا بِباسِطٍ یَدِىَ إِلَیْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّى أَخافُ اللَّهَ رَبَّ العالَمِینَ».

در این‏جا پاك‏ طینتى هابیل، كه آمیخته به تقوا بوده و خیرخواهى و نیكى بر آن حاكم بود، به ما نشان مى‏دهد كه وى بدى را مقابله به مثل نمى‏كرد؛ زیرا قتل و كشتار، با صفات و خصوصیات وى كه ترس از خداى جهانیان داشت، سازگار نبود. و كسى كه از خدا بیم داشته باشد، به كسى اجحاف روا نمى‏دارد. ترس و بیم از خدا بزرگ‏ترین مانع از ارتكاب جرم در زمین است. اگر مربّیان و خیراندیشان پى ببرند و مردم را به ایمان به خدا و رعایت آن در كردارشان و بیم از گناه متوجه سازند، به جامعه‏اى یك‏پارچه و ایده‏آل كه صلح و صفا بر آن حاكم است، دست خواهند یافت، ولى قابیل كه شرارت، سراسر وجودش را فرا گرفته بود، عملِ زشتِ خویش [كشتن برادر] را به اجرا در آورد:( فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرِینَ).

در حقیقت، درگیرى و كشمكش، میان هابیل و قابیل نبود، بلكه میان قابیل و نفس سركش و تبهكار او و تمایلاتِ شرارت‏آمیز و تصمیمات پلید وى بود. در واقع مى‏بایست قابیل با استیلاى بر این تمایلات، آنها را مهار نموده و از بند اسارت آنها رهایى یابد، ولى در برابر ضعف خود و سركشى تمایلات نفسانى خویش، عاجز و درمانده شد و تبهكارى او به كشتن برادرش انجامید و این عمل، خشونت آمیزترین نوع حسد بود.

پندِ كلاغ

زمانى كه قابیل برادرش را به قتل رساند، او را رها ساخت و متحیّر ماند و نمى‏دانست با آن، چه كند. خداوند دو كلاغ را چنین مأموریت داد كه یكى از آنها دیگرى را بكشد و با منقار و پاهایش چاله‏اى براى آن بكند و سپس او را در آن چاله افكنَد. هنگامى كه قابیل ملاحظه كرد، آن كلاغ چگونه كلاغ دیگر را مدفون ساخت، دلش به رحم آمد و دوست نداشت عاطفه‏اى كمتر از آن داشته باشد، از این رو برادرش را در زیر خاك نهان ساخت، حیرت زده و غمگین و پشیمان از كرده خویش  با خود گفت: آیا شایسته است كه من عاطفه و مهرى كمتر از این كلاغ داشته باشم! این سخن را خداوند سبحان این گونه بیان فرموده است:( فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یَبْحَثُ فِی الأَرْضِ لِیُرِیَهُ كَیْفَ یُوَارِی سَوْءةَ أَخِیهِ قَالَ یَا وَیْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَـذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِیَ سَوْءةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ) [المائدة : 31]

پس خدا كلاغى را برانگیخت كه زمین را مى‏كاوید تا به او نشان دهد چگونه جسد برادرش را پنهان كند [قابیل‏] با خود گفت: واى بر من، آیا من از این كلاغ ناتوان‏ترم؟ پس جسد برادرم را در خاك نهان مى‏كنم. و بدین سان، از كارخویش پشیمان گشت.

گفته شده كه وقتى قابیل برادرش را كشت و آن را رها كرد، خداوند كلاغى را مأمور كرد كه خاك بر بدن هابیل بریزد. وقتى قابیل كه قاتل بود ملاحظه كرد خداوند چگونه پس از مرگ هابیل، او را مورد اكرام قرار داد، حسرت خورد و از كار خود پشیمان شد.