چه بر زبان راندی، بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی، بر من بخوان؛ آن گاه روزه لقمان حکیم رضی الله عنه پسر را گفت: ((امروز طعام مخور و روزه دار، و هر ‏ات را بگشا و طعام خور. ))

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم. لقمان گفت: ((پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشی دارند که اکنون تو داری. )) - برگرفته از: شیخ ابوالحسن خرقانی، نور العلوم، به کوشش عبدالرفیع حقیقت، ص 77.

خواب خوش

سه تن در رهی می‏رفتند؛ یکی مسلمان و آن دو دیگر، مسیحی و یهودی. در راه درهمی چند یافتند. به شهری رسیدند. درهم‏ها بدادند و حلوا خریدند.

شب از نیمه گذشته بود و همگی گرسنه بودند، اما حلوا جز یک نفر را سیر نمی‏کرد.

یکی گفت: امشب را نیز گرسنه بخوابیم، هر که خواب نیکو دید، این حلوا، فردا طعام او باشد. هر سه خوابیدند. مسلمان، نیمه شب برخاست، همه حلوا بخورد و دوباره خوابید.

صبح شد. عیسوی گفت: دیشب به خواب دیدم که عیسی مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابی از این نیکوتر نباشد. حلوا نصیب من است.

یهودی گفت: خواب من نیکوتر است. موسی را دیدم که دست من را گرفته بود و می‏برد. از همه آسمان‏ها گذشتیم تا به بهشت رسیدیم. در میانه راه تو را دیدم که در آسمان چهارم آرمیده‏ای؛ ولی مسلمان گفت: دوش، محمد(ص) به خواب من آمد و گفت: ((ای بیچاره !آن یکی را عیسی به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسی به بهشت، تو محروم و بیچاره مانده‏ای.باری اکنون که از آسمان چهارم و بهشت، باز مانده‏ای، برخیز به همان حلوا رضایت ده. )) آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم که من نیز نصیبی داشته باشم.

رفیقان همراهش گفتند: و الله که خواب خوش، آن بود که تو دیدی. آنچه ما دیدیم همه خیالات باطل بود. -برگرفته از: مقالات شمس، ص 107. مولوی نیز این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، به نظم کشیده است. ?